مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
7
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مسين دارم . عجمى گفت : او را با گاز پارهپاره كن . حسن ، طبق پارهپاره بريده ، در بوته انداخت و بر وى هميدميد تا اينكه مس بگداخت . آنگاه عجمى دست بگوشهء دستار برده ، ورقهء پيچيدهء بياورد . و در آن چيزى مانند كحل اصغر بود و مقدار نيم درم از آن در بوته بريخت و حسن را دميدن فرمود . حسن همىدميد تا آنچه در بوته بود ، زر خالص شد . چون حسن او را بديد ، از غايت فرح ، عقلش برفت و شمشهء طلا گرفته ، به آب انداخت . چون سرد شد ، او را بمحك زد . ديد كه زرى خالص و گرانقيمت شد . آنگاه سر پيش برد كه دست عجمى را ببوسيد . عجمى او را منع كرده ، گفت : اين زر بردار و او را در بازار به فروش و قيمت آن را بگير و هيچ سخن مگوى . در حال ، حسن ببازار شد و شمشهء زر بدلال داد . دلال ، او را بر محك زده ، هزار درم بر وى قيمت نهاد . بازرگانان بر آن زر گرد آمده ، قيمت همىفزودند تا بپانزده هزار درم برسيد . آنگاه حسن ، زر بفروخت و قيمت گرفته ، بسوى خانه بازگشت و حكايت بمادر فروخواند . مادرش بر وى بخنديد و گفت : سبحان اللّه . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن زرگر چون حكايت بمادر فروخواند ، مادر از خشمى كه داشت ، خاموش شد . و اما حسن از غايت نادانى ، هاون را كه در خانه بود برداشته ، بسوى عجمى برد . و او در دكان نشسته بود . عجمى گفت : اى فرزند ، اين هاون از بهر چه آوردى ؟ حسن گفت : ميخواهم اين را گداخته ، زر بسازيم . عجمى بخنديد و گفت : اى فرزند ، مگر تو ديوانهاى كه در يك روز دو شمشه زر ببازار برى ؟ مگر نميدانى كه اگر مردمان بدين كار پى برند ، كشته خواهيم شد ؟ اى فرزند ، چون من اين صنعت به تو بياموزم ، بايد اين صنعت در سالى يك دفعه بيشتر به كار نبرى . كه آن يك دفعه تا بسال ديگر ترا كفايت كند .